العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
79
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
داستان بجاى « سخن نگوئيم » فرمان نبريم آمده . و بعلاوه روايات بسيار اين باب و جز آن دلالت دارند كه پرى با مردم ديگر سخن گفته و بايد اين جمله را تاويل كرد كه مقصود سخن گفتن از راه طاعت و انقياد است يا رو در رو و چشمگير و شناسائى جن ، يا مخصوص است ببرخى آنان يا جز آن . 63 - در بصائر - 28 - : بسندى از مفضل بن عمر كه پولى از خراسان براى امام ششم آوردند بهمراه دو كس از ياران آن حضرت و پيوسته آن را در گردن انداخته بودند تا به رى گذر كردند و يكى از ياران آن حضرت كيسهاى كه هزار درهم داشت به آنها داد ، و هر روز آن كيسه را واميرسيدند تا نزديك مدينه رسيدند و يكى به ديگرى گفت بيا تا پول را وارسيم ، وارسيدند و همه برجا بود جز همان كيسه كه از رى بود و يكى به ديگرى گفت خدا ياور است و بس ، اكنون به امام عليه السّلام چه گوئيم ؟ يكى به ديگرى گفت : امام كريم است ، و اميدوارم بداند آنچه را ما به او خواهيم گفت : و چون بمدينه در آمدند نزد آن حضرت رفتند و مال را تحويل دادند و به آنها فرمود : كيسه آن مرد رازى كجا است ؟ و داستانش را گزارش دادند . به آنها فرمود : اگر آن كيسه را ببينيد ميشناسيد ؟ گفتند : آرى ، فرمود : اى كنيزك ، آن كيسه چنان و چنين را بياور ، آن را برآورد و امام عليه السّلام به آنها نشان داد و فرمود : آن را ميشناسيد ؟ گفتند : همانست ، فرمود : من در دل شب بپولى نيازمند شدم و پريانى را از شيعيانم گسيل داشتم و اين كيسه را در خواب كه بوديد برايم آوردند . 64 - و از همان - 28 - : بسندى از سعد اسكاف كه نزد ابى جعفر عليه السّلام رفتم و اجازه شرفيايى خواستم بناگاه شترانى بناگاه شترانى در خانه قطار بودند ، و آوازهائى بلند بودند و از در قومى عمامه بر سر بيرون شدند مانند هندوها . گفت : من نزد امام عليه السّلام رفتم و گفتم : يا ابن رسول اللَّه امروز دير اجازه فرموديد